شما رو نمی دونم... اما حداقل در مورد خودم یه چیز رو
مطمئنم.... اگه یه روز بهم بگن که "فلانی از فردا دیگه نمی تونی ببینی" اونوقته که تازه شروع می کنم به دیدن ...
اونوقته که تو فرصت کوتاهی که تا تاریک شدن دنیام باقی مونده همه چیز به نظرم قشنگ
و فوق العاده می آد.
شرط می بندم اون موقع سه چهار ساعت بشینم و راه رفتن یه
مورچه رو نگاه کنم و تازه کلی هم از زیبایی و ظرافت و هماهنگی حرکاتش ذوق کنم. وای
وای ... وای از روزی که تو این شرایط یه گل کوچولو، یه گل ساده، اصلاً از همین
گلایی که لابه لای علفا سبز می شه و هیچکس گل به حسابشون نمی آره به چشم آدم
بخوره. ... اون موقع دیگه حتماً با چشمام
می خورمش و حسرت می خورم که چرا تو این همه عمری که از خدا گرفتم یه همچین چیز
قشنگی رو ندیدم.
نترس، هذیون نمی گم. همه ی اینها رو گفتم که یادت بیارم بهار داره می آد. بهاری که تو علفهاش پره از گلای کوچیکی که یه عمر بی اعتنا از کنارشون گذشتیم، بهاری که درختاش پر از شکوفه ان و ما اهمیتی به شکوفه هاش ندادیم، مگر وقتی که خواستیم حساب کنیم تابستون چقدر گیلاس واسه خوردن داریم. همه ی اینارو گفتم که یادت بیارم بهار رو یادت نره، همه ی اینها رو گفتم که یادت بیارم یادت نره وقتی تو بهار یه گل کوچیک تو علفها دیدی، یا یه درخت پر از شکوفه دلت رو برد از خدای خالق علف و گلهای کوچیک و شکوفه ها و چشمهات تشکر کنی. همین!


